ارتباط سلامت جسم و روح : سلامت روان بخشی از سلامت جسم است. چرا با آن اینگونه برخورد نمی‌شود؟

 پزشکی اغلب طوری رفتار می‌کند که گویی سلامت جسمی و روحی در جهان‌های جداگانه‌ای وجود دارند. ما در این مقاله راه‌هایی برای پیوند دادن آنها به یکدیگر ارائه می‌دهیم تا به پزشکان آینده و بیمارانی که به شدت به کمک آنها نیاز دارند، بهتر خدمت کند.

زن جوانی که داوطلبانه برای کمک به مقابله با افکار خودکشی به بخش اورژانس مراجعه می‌کند، در نهایت در ماشین پلیس با دستبند به او بسته می‌شود.

جرم او؟ او بیمه درمانی ندارد، بنابراین باید به یک بیمارستان دولتی منتقل شود. مردی با اضطراب شدید بیش از یک هفته در یک بخش اورژانس شلوغ و بدون پنجره بستری می‌شود.

دلیلش چیست؟ بیمارستان تخت روانپزشکی خالی ندارد و سایر بیمارستان‌های اطراف از پذیرش فردی با مشکلات مرتبط با مواد مخدر خودداری می‌کنند.

و پس از اقدام به خودکشی، یک نوجوان باید چندین کیلومتر از خانه والدینش فاصله بگیرد تا به نزدیکترین مرکز روانپزشکی موجود برسد.

این مثال‌ها واقعیت دردناکی را که بسیاری از بیماران و اعضای خانواده‌شان هنگام مراجعه به مراقبت‌های حیاتی سلامت روان تجربه می‌کنند، برجسته می‌کنند.

اگرچه ما در زمانی زندگی می‌کنیم که به نظر می‌رسد همه، از سیاستمداران گرفته تا ورزشکاران حرفه‌ای و حتی زنان پشت صندوق فروشگاه، مایل به اشتراک گذاشتن کشمکش‌های عاطفی خود هستند، اما ما به عنوان یک جامعه اغلب موانع نگران‌کننده‌ای را که افرادی که به دنبال کمک برای پریشانی روانی خود هستند، با آن مواجه می‌شوند، نادیده می‌گیریم.

این مشکل از یک ریشه قدرتمند نشأت می‌گیرد: یک سیستم مراقبت‌های بهداشتی که بر این فرض بنا شده است که ذهن و بدن اساساً در سیارات مختلفی وجود دارند.

و اگرچه ردپای بسیاری در این صحنه جرم وجود دارد، اما حرفه پزشکی باید مسئولیت خود را بپذیرد و خودِ جسمی و عاطفی بیماران را واقعاً به هم پیوسته ببیند.

با توجه به نگرانی‌های فزاینده مبنی بر اینکه ما در بحبوحه بحران سلامت روان قرار دارد، به حاشیه راندن وضعیت موجود مراقبت‌های سلامت روان به همه ما آسیب می‌رساند.

مشکل از اوایل آموزش پزشکی شروع می‌شود. تمرکز بیش از حد بر یادگیری شناسایی و درمان بیماری، اهمیت بسیار بیشتری برای ابزارهای تشخیصی مانند آزمایش‌های آزمایشگاهی و اشعه ایکس نسبت به مهارت‌های مصاحبه و مشاهده بیماران قائل می‌شود.

با گذشت زمان، دانشجویان پزشکی و پزشکان جوان اغلب شرطی می‌شوند که پزشکی «بدن» را عینی و ضروری بدانند، در حالی که پزشکی «ذهن» بسیار بی‌ثبات‌تر و در نهایت کم‌ارزش‌تر است.

در دانشکده پزشکی، قبل از اینکه شروع به درک ارزش روانپزشکی کنم، چند نفر از ما یک روز صبح در زمان استراحت بین کلاس‌ها شکایت داشتیم که زمانی که صرف چرخش روانپزشکی خود می‌کنیم «اتلاف وقت» است و می‌توانستیم آن را با انجام شیفت در بخش اورژانس یا کار در سایر بخش‌های بیمارستان‌های فوق تخصصی پزشکی و جراحی بهتر استفاده کنیم.

اجماع بر این بود که دانشجویانی که می‌خواهند بیماران روانپزشکی را درمان کنند، باید در نوع دیگری از دانشکده تحصیلات تکمیلی یا حرفه‌ای شرکت کنند که تمرکز اصلی آنها فقط بر این رشته باشد.

این تفکیک بین سلامت جسمی و سلامت روانی که ما به دنبال آن بودیم، اگر جسم و ذهن واقعاً از یکدیگر جدا بودند، منطقی می‌بود.

در عوض، یک تحلیل ملی اخیر نشان داد که بیش از ۱۵٪ از ویزیت‌های مراقبت‌های اولیه بر نگرانی‌های سلامت روان مانند افسردگی و اضطراب متمرکز بوده‌اند.

داده‌های بیشتر نشان می‌دهد که این رقم از نیمی از مراجعات به مراقبت‌های اولیه فراتر می‌رود، زمانی که نگرانی‌های بهداشتی که دارای مؤلفه عاطفی و رفتاری بزرگی هستند، مانند مصرف دخانیات و مشکلات مربوط به وزن، در نظر گرفته می‌شوند.

و همین مسائل نه تنها برای پزشکان مراقبت‌های اولیه، بلکه برای ارائه دهندگان خدمات پزشکی در طیف وسیعی از رشته‌ها نیز مهم هستند.

به این دلیل است که وقتی به مسائل سلامت روان پرداخته نمی‌شود، پیامدهای پزشکی – برای بیماری‌های قلبی، سکته مغزی، سرطان، چاقی و بسیاری از بیماری‌های دیگر – دچار مشکل می‌شوند.

متأسفانه، نوع روانپزشکی که ما در دانشکده پزشکی می‌آموزیم، اغلب برای پزشکانی که با بیمارانی که نیاز به مراقبت‌های سلامت روان دارند، مواجه می‌شوند، ناموفق است.

اکثر دانشجویان به صورت چرخشی در مراکز بستری می‌شوند، جایی که بیمارانی را می‌بینند که دچار پریشانی عاطفی شدید هستند و تحت درمان‌های دارویی پیچیده و تهاجمی قرار می‌گیرند.

اکثریت قریب به اتفاق این دانشجویان، مراقبت‌های سرپایی را به حداقل می‌رسانند یا اصلاً دریافت نمی‌کنند، جایی که بیش از ۸۰٪ از بیماران در آنجا تحت درمان سلامت روان قرار می‌گیرند.

بنابراین، به جای ملاقات با افرادی که به دلیل افسردگی، اضطراب یا اختلال استرس پس از سانحه تحت درمان هستند و در دنیای بیرون زندگی می‌کنند، مواجهه رسمی روانپزشکی که اکثر پزشکان آینده دریافت می‌کنند، تقریباً منحصراً مراقبت‌های سلامت روان در حالت بحرانی است.

برای مثال، دیدن مرد جوانی که مهار شده و به زور به او دارو تزریق می‌شود، ارتباط چندانی با مشاوره به فرد در مورد چگونگی ترک سیگار یا مقابله با فشار عاطفی زندگی با دیابت ندارد.

یکی از مقصران اصلی که پزشکان به عنوان عامل مؤثر در فرسودگی شغلی ذکر می‌کنند ، عدم تطابق بین آنچه در آموزش پزشکی آموخته‌اند و مهارت‌های مورد نیاز در عمل واقعی است. به حاشیه راندن آموزش سلامت روان نه تنها بیماران را ناامید می‌کند، بلکه پزشکان را نیز ناامید می‌کند.

از طرف دیگر، روانپزشکانی که افراد مبتلا به بیماری روانی شدید را درمان می‌کنند، اغلب این کار را جدا از سایر پزشکان انجام می‌دهند.

اکثر بیماران روانی به دلیل بیماری قلبی، سرطان، سکته مغزی و بیماری‌های ریوی، زودتر از موعد می‌میرند. به عبارت ساده‌تر، داشتن یک مشکل سلامت روان برای سلامت جسمی شما مضر است.

و در نهایت، افراد در هر دو طرف شکاف جسمی و روانی آسیب می‌بینند: بیمارانی که مشکلات سلامت جسمی دارند، به درمان سلامت روان بهتری نیاز دارند و افرادی که بیماری روانی شدید دارند، به مراقبت‌های پزشکی عمومی بهتری نیاز دارند.

این مشکلات دیرینه، راه حل می‌طلبند.

یکی از شناخته‌شده‌ترین گزینه‌ها، مدل مراقبت مشارکتی است که برای ادغام خدمات سلامت روان در مراقبت‌های اولیه و سایر رشته‌های پزشکی تلاش می‌کند.

مطالعات انجام‌شده در محیط‌ها و مکان‌های مختلف نشان می‌دهد که مراقبت مشارکتی احتمال دریافت درمان سلامت روان توسط بیماران را افزایش می‌دهد، رضایت بیمار و ارائه‌دهنده خدمات را بهبود می‌بخشد و بار افسردگی را که بیماری‌های مختلف پزشکی مانند بیماری‌های قلبی را پیچیده می‌کند، کاهش می‌دهد.

بیش از یک دهه است که در کلینیک‌های سرپایی مختلفی کار می‌کنم و این رویکرد را از نزدیک تجربه کرده‌ام.

تیمی از روانپزشکان، روانشناسان، پرستاران، مددکاران اجتماعی بالینی و پرستاران سلامت روان، همگی مستقیماً با ارائه دهندگان مراقبت‌های اولیه (PCP) در حین ویزیت بیماران خود تعامل دارند.

در برخی موارد، پزشک مراقبت‌های اولیه از روانپزشک می‌خواهد که چه دارویی تجویز کند یا اینکه یک پرستار سلامت روان زودتر از پزشک مراقبت‌های اولیه با بیمار پیگیری کند.

در موارد دیگر، بیمار ممکن است از روان‌درمانی مختصر بهره‌مند شود. و سپس کسانی هستند که مشکلاتشان شدیدتر است: تیم ما برای ویزیت سریع و روان آنها در دسترس است تا به سرعت و به راحتی مراقبت را ارائه دهد. این واقعیت که یک بیمار می‌تواند برای یک ویزیت معمول به پزشک اولیه خود مراجعه کند و سپس در صورت نیاز، بلافاصله به یک متخصص سلامت روان در چند قدمی آن طرف‌تر مراجعه کند، می‌تواند به کاهش انگ پیرامون درخواست کمک کمک کند و افراد را از این تصور که چالش‌های عاطفی به نوعی دغدغه‌های متمایز و کم‌اهمیت‌تری هستند، دور کند.

همچنین می‌تواند نجات‌بخش باشد. چند سال پیش، توانستم بلافاصله پس از ویزیت مراقبت‌های اولیه، بیماری مبتلا به افسردگی را ببینم، چون درست در همان نزدیکی بودم. تنها چند ماه بعد که حالش بهتر شد، به من گفت که در ابتدا چقدر افسرده بوده است: او قبل از اینکه من را ببیند، نقشه دقیقی برای خودکشی کشیده بود. از آن زمان، او بارها به من گفته است که حضور من در آن روز جانش را نجات داده است.

این ترتیبات یکپارچه، رابطه من با پزشکان مراقبت‌های اولیه‌ای که با آنها همکاری می‌کنم را بهبود بخشیده است، زیرا ما درک بهتری از چالش‌های منحصر به فردی که تخصص‌های ما با آن مواجه هستند و همچنین ماموریت مشترکمان برای کمک به بیمارانمان داریم.

و در حالی که مدل مراقبت مشارکتی به طور گسترده در مراقبت‌های اولیه اجرا و مورد مطالعه قرار گرفته است، حقیقت این است که سلامت روان بر بیماران و نتایج درمان در تمام رشته‌های پزشکی تأثیر می‌گذارد.

به نظر می‌رسد بیماران به طور فزاینده‌ای این واقعیت را درک می‌کنند، زیرا یک نظرسنجی اخیر نشان داد که 70٪ از مردم ترجیح می‌دهند که ارائه دهندگان مراقبت‌های بهداشتی در طول قرارهای پزشکی در مورد نگرانی‌های مربوط به سلامت جسمی و روانی آنها سؤال کنند.

همانطور که یکی از رهبران خردمند در مدل مراقبت‌های بهداشتی یکپارچه به من گفت، “باید یک لایه مراقبت از سلامت روان در اطراف هر سرویس پزشکی وجود داشته باشد.”

همزمان با اینکه باید طبابت را اصلاح کنیم، باید نحوه آموزش نسل بعدی پزشکان را نیز اصلاح کنیم.

بیشتر دانشجویان پزشکی روانپزشک نخواهند شد، اما تقریباً همه آنها مراقبت‌های پزشکی را برای کسانی که بیماری روانی آنها ممکن است درمان را پیچیده یا مختل کند، ارائه خواهند داد. اینکه چگونه آنها را در معرض طیف وسیعی از افرادی که از پریشانی روانی رنج می‌برند قرار دهیم، بر حرفه آینده آنها تأثیر خواهد گذاشت.

با همین روحیه است که نزدیک به یک دهه است که برای دانشجویان پزشکی دوره‌ای تدریس می‌کنم که فراتر از کارآموزی سنتی در بیمارستان است.

در میان جلسات متنوع، بازدید از یک باشگاه محلی که برای حمایت از بهبودی افراد مبتلا به بیماری روانی شدید طراحی شده است، وجود دارد. در آنجا، این افراد در زمینه آموزش، آموزش شغلی، تغذیه سالم‌تر و ایجاد یک شبکه اجتماعی حمایتی کمک دریافت می‌کنند.

چند سال پیش، یکی از دانشجویان این کلاس، زن جوانی را دید که ماه‌ها قبل، هنگام کار در بخش روانپزشکی بستری، با او آشنا شده بود.

وقتی برای اولین بار او را ملاقات کرد، زن به طور فعال روان‌پریش بود و قادر به شرکت در درمان خود نبود. تقریباً یک سال بعد، او آرام، منطقی و فعال برای آینده‌ای امیدوارکننده برنامه‌ریزی می‌کرد. دانشجو گیج شده بود: مواجهه او با بیماری روانی در طول دوره کارآموزی روانپزشکی، او را به این فکر انداخته بود که افراد مبتلا به اسکیزوفرنی هرگز واقعاً بهبود نمی‌یابند.

او مقاله‌ای آموزنده نوشت و از من به خاطر این فرصت برای دیدن گسترده‌تر بیماری روانی تشکر کرد، در حالی که قول داد این تجربه را در دوره رزیدنتی پزشکی و فلوشیپ قلب یا انکولوژی آینده خود به کار گیرد.

در نهایت، ما باید موانع سرسختی را که ذهن را از بدن در سیستم‌های آموزشی و عملی ما جدا می‌کند، از بین ببریم. افرادی که مشکلات جسمی دارند، مستعد رنج عاطفی هستند و کسانی که مشکلاتشان را مشکلات روانی می‌دانیم، بدن‌هایی دارند که نیاز به مراقبت دارند. هرچه بیشتر بتوانیم این رویکرد را در ساخت بیمارستان‌ها، طراحی سیستم‌های بهداشتی و آموزش نسل آینده ارائه دهندگان مراقبت‌های بهداشتی که در زمان نیاز از ما مراقبت خواهند کرد، بپذیریم، برای همه ما بهتر خواهد بود.